- مردی که پیراهن چهارخانه می پوشد
خودش را زندانی کرده است
مردی که پشت نرده های پنجره می ایستد
خیابان را زندانی کرده است
مردی که نمی خندد لب هایش را
ومردی که جدول حل می کند کلمه را زندانی کرده است
زندانی توام
و دیوارها بیش از آنکه بلند باشند
دلگیرند
وقتی عکسی از تو به آن ها نیست
هر بوسه ات
شورشی در زندان
هر بوسه ات
روزنه ای در دیوار...
با هر بوسه ات
آجری از دیوار
میله ای از نرده ها
و خطی ازچهارخانه پیراهن من
می افتد
- بعضی کارگر ها هیچ گاه به ماه اشاره نمی کنند
- وقتی از آن خانواده تنها تو مانده ای
داشتن نام خانوادگی به چه درد می خورد
- درختانی که به تعریض خیابان اعتراض داشتند
به کارخانه ی چوب بری فرستاده شدند
تا کمد و کتابخانه ای گوشه گیر باشند
پرندگانی که به محدوده ی پرواز
تاکسیدرمی شدند
اعتراض داشتم به زیبایی ات
که باعث شد
مردی شب ها در آینه ی اتاق پروی خیره شود
که تو روز در آن پیرهن پوشیده ای
به زمان
که باتری کوچک ساعت مچی نبود
سرمی بزرگ بود به دستم
که قطره
قطره
قطره
وارد رگ هایم می شد
تا از من مردی سی ساله
چهل ساله
پنجاه ساله
اعتراض دارم به زیبایی تو
که تنها داروی آلزایمر است
و باعث شد چیزهایی را به یاد بیاورم
که به سختی فراموش کرده بودم...
- ما در سینما
فیلم هایی را یده بودیم
که در آن انسان ها یکدیگر را زیباتر ترک می کردند
- در مغازه ی ساعت فروشی
همه به فکر تعمیر وقت های از دست رفته اند
- مردانی جدید جای مردان قدیمی را روی اسکناس ها گرفته اند
اندوه جای سربازان رفته از خانه را
تنهایی جای عزیزان از یاد رفته را
وسایل یک نفره جای لوازم خانگی را
- اما خوشبختی
عکسی بی دلیل است که در آن انسان ها به هم لبخند می زنند
برچسب:
نویسنده: آرمان شجاعی